تبليغاتX
بیا وسط
ساده ترین راه برای تنها شدن ، صادق بودن است.

ساده ترین راه برای بی ارزش شدن ، بها دادن به مردم است.

ساده ترین راه برای عذاب کشیدن ، محبت کردن به کسانی است که دوستشان داری.

اگر دوست داری دیگران وارد حریم شخصی ات شوند ، با محبت به خواسته هایشان جواب بده.

اگر دوست داری مردم تو را ستایش کنند ، هر از چند گاهی به آنها توهین کن و آنها را خوار شمار.

اگر دوست داری مردم از تو ناراضی باشند ، به آنها محبت کن ، در مقابل سخنانشان سکوت کن و حق را به آنان بده.

خوشبختی از آن کسانی است که آرامش دیگران را به هم می زنند ، به حریم یکدیگر سرک می کشند ، با دیگران به درشتی حرف می زنند ، حق دیگران را می خورند و در نهایت یه سیفون هم روی خود می کشند تا بیشتر در فاضلاب غرق شوند.

و اما در حقیقت ، اجتماع ما بیمار است و علاجی برایش هنوز وجود ندارد زیرا که مردمش نمی خواهند علاج شوند ...


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 12:30  توسط شادمهر  | 

- می دونی پرده چیه ؟
= ها ؟ همونی که دخترا باهاش پز می دن ؟
- یعنی چی ؟ به پز چه ربطی داره ؟
= یکی امروز باهاش چت می کردم هی می گفت پرده دارم
- آها ، اوسکولت کرده ، یا نداره یا می خواد ازت استفاده کنه، ولش کن
= چی ؟ نه بابا ، دختر خوبیه ، بهم گفته آشپزیش خوبه ، قرار شده دو ساعت دیگه برم خونشون
- بد بخت ! بهت چراغ سبز نشون داده ، نمی دونم چرا این چیزا گیر من نمیاد
= خب بیا باهم بریم خونشون
- نه اوسکول ، من بیام که چی بشه ، برو حالشو ببر فقط مواظب باش آویزونت نشه
= آویزون بشه برا چی آخه ؟ خب فوقش منم دعوتش می کنم ناهار که عوضش در بیاد
- باشه ، حتما دعوتش کن ، یادت نره ها ، سعی کن رستورانش خصوصی باشه ، گرفتی ؟
= چیو گرفتم ؟
- هیچی زیاد مهم نیست
= آها ! باشه ، راستی یک سوال دیگه
- چیه ؟
= چرا دخترا پرده دارن ؟
- چون خدا بهشون مطمئن نبود پلمپشون کرد
= خیلی باحال بود ، رفتم خونش بهش میگم
- نه دیوانه ! اینو بگی که دیگه بهت شام نمی ده
= خب پس چی کار کنم ؟
- بگو اما بعد از شام بگو فهمیدی ؟
= بعد شام چه فرقی داره ؟
- هیچی ، برا تو فرقی نمی کنه ، اصلا هروقت خواستی بگو
= آها باشه ، خب من برم باید یک چیزایی بخرم
- چی می خوای بخری ؟
= هیچی دختره گفت از دارو خونه نخ بخر ، مگه بقالی نخ نداره ؟
- ای وای خدا ، گیر چه اوسکولی افتادیم، یعنی نفهمیدی چی می خواسته ؟
= نخ می خواسته دیگه ، حتما منظورش نخ دندونه
- آره ! همون نخ دندون بخر ، دو سه تا هم بخر که کم نیاد ، باشه ؟
= آها ، ایول راست می گی ، دختره فکر می کنه من بهش اهمیت می دم که چند تا خریدم
- آره ، مطمئن باش همین فکرو می کنه
= خب کاری نداری ؟
- نه برو ، خوش باشی
...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 23:57  توسط شادمهر  | 

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت

سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
 به اكراه آورد دست از بغل بيرون
 كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
 چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
 مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
 منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
 تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 20:44  توسط شادمهر  | 

کافکا هر روز بعد از ظهر برای گردش و قدم زدن به پارک می رود و غالبا درا او را همراهی می کند.آخرین سال زندگی کافکاست و او عاشق درا دیامانت. دختری نوزده ساله از خانواده ای یهودی که زادگاهش لهستان را ترک کرده و آمده به برلین.

روزی کافکا در پارک، دختر کوچکی را می بیند که به شدت اشک می ریزد. کافکا از او می پرسد چه شده و دخترک جواب می دهد که عروسکش را گم کرده. آن وقت کافکا فورا داستانی خلق می کند تا توضیح بدهد چه اتفاقی افتاده. می گوید عروسکت رفته سفر. دخترک می پرسداز کجا می دانی؟ کافکا جواب می دهد برای اینکه برای من نامه ای نوشته.

کودک باور نمی کند. می گوید:آن را داری. کافکا می گوید نه متاسفم آن را در خانه جا گذاشتم ولی فردا برایت می آورم. آن قدر مطمئن سخن می گوید که بچه مردد می ماند. ممکن است این مرد اسرار آمیز حقیقت را گفته باشد؟

کافکا به خانه باز می گردد تا نامه را بنویسد. پشت میز تحریرش می نشیند و درا که هنگام نوشتن تماشایش می کند، می بیند که با همان جدیت و دقتی مشغول به کار است که هنگام نگارش آثارش در او دیده است. خیال ندارد سر دخترک کلاه بگذارد. آنچه انجام می دهد کار ادبی واقعی است و تصمیم دارد نامه را به بهترین وجه بنویسد. اگر بتواند دروغ زیبا و اغوا کننده ای بسازد، دلتنگی از دست دادن عروسک را با واقعیتی متفاوت جبران کرده.

فردای آن روز کافکا با نامه به پارک می رود. دختر بچه منتظر است و از آن جا که هنوز خواندن نمی داند، کافکا نامه را برایش می خواند. عروسک نوشته که متاسف است اما از اینکه همیشه با همان آدم ها زندگی کند حوصله اش سر رفته بود. احتیاج داشت آن جا را ترک کند تا دنیا را ببیند و دوستان تازه ای پیدا کند. بعد عروسک قول می دهد هر روز برای دخترک نامه بنویسد تا او را در جریان کارهای خود بگذارد.

کافکا به مدت سه هفته به نامه نویسی ادامه داد. درا می گوید که هر فراز را با دقت فراوان و با جزئیات می نوشت و نثرش دقیق، طنز آمیز و جذاب بود. به مدت سه هفته به پارک می رفت و نامه تازه را برای کودک می خواند.

عروسک در نامه های کافکا، بزرگ می شود، به مدرسه می رود و با دوستان تازه آشنا می شود. به دخترک اطمینان می دهد که دوستش دارد اما بعضی مشکلات مانع از بازگشتش به منزل می شود. کافکا رفته رفته دخترک را برای لحظه ای  آماده می کند که عروسک برای همیشه ناپدید می شود.کافکا می کوشد تا به پایانی ارضا کننده برسد، از این می ترسد که اگر پایان خوبی پیدا نکند، جاذبه جادویی ماجرا از بین برود.

سرانجام به این نتیجه می رسد که بهتر است عروسک ازدواج کند. جوانی را تصویر می کند که عروسک عاشقش شده، بعد به جشن و نامزدی در بیرون از شهر می پردازد و آخر به خانه ای می رسد که عروسک و شوهرش در آن زندگی می کنند. در آخرین خط نامه عروسک از دوست قدیمی و عزیزش خداحافظی می کند.

در پایان سه هفته، نامه ها رنج دوری عروسک را التیام بخشیده اند. دخترک حکایت عروسک را دارد و وقتی کسی این شانس را دارد که در ماجرایی زندگی کند و در دنیایی خیالی به سر برد، دردهای دنیای واقعی ناپدید می شوند.

دیوانگی در بروکلین/ پل آستر

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 8:16  توسط شادمهر  |